می خوام یه تاپیک از وبلاگ رتوریک کپی کنم این جا بذارم..نمی دونم شاید این مطلب حمزه غالبی رو بخونید بخندید .. شایدم هم بگریید.. من گیج شدم..(شاید خیلی مساله ساده ای به نظر بیاد ولی منو گیج و عصبانی کرد) نفهمیدم این قوانین نانوشته کجای این نظام اسلامی تعریف شده ! این دوستانی که همچنان خودشون رو فداییان این و ان معرفی می کنند .. همچنان فکر می کنند در یک مملکت شیعی با عدالت علوی زندگی سپری می کنند .. هنوز به این نظام اخوندی اعتماد دارند ..هنوز فکر و ذکرشون اینه که مخالفان عقاید و باورهای خودشون و نظامشونو سر جاشون بشونند .. یه توضیح کوچولو بدند اگه به کسی اجازه قضای حاجت(دقت بفرمایید طبیعی ترین نیاز انسان) داده بشه احتمالا به کجای نظام آرمانی شون بر می خوره؟ اگه قراره زندانبان های این جا هم به شیوه زندانبان های گوانتانامو با زندانی (آن هم از نوع تحصیلکرده ی سیاسی ش) بر خورد کنند «مرگ بر آمریکا یتان» چیست؟!
می خوام از تمام فجایع این نظام بگذرم .. از لباس شخصی های هنرمند شده اش.. از قتل های زنجیره ایش.. از شلاق خوردن های یک زن در زندان.. از بازجویی های وقیحانه اش.. از زهرا کاظمی ش.. از حملات ددمنشانه ش به خوابگاه های دانشجویان که فقط دل شان را خون می کند و در ملا عام وادار به گریه شان می کند.. از رانت خواری هایشان .. فقط همین یک سوال را پاسخ گویید :» دستشویی رفتن یک زندانی اختلالی در نظم و امنیت تان است؟ یا اختلال در ترافیک مسیرهای فاضلاب؟»

بخوانید ذره ای از الطاف نظام را..
توالت
یکی از عادی ترین کارهایی که هر کس روزانه انجام می دهد، دستشوی رفتن است. آنقدر عادی که شاید حتی به آن فکر هم نکرده باشید روزی چند بار و چه موقع به دست شویی می روید. اما چرخ روزگار است، چنان می چرخد که دستشویی می شود مسئله.
هر سلول دریچه کوچکی پایین درش وجود دارد که درب کرکره ای دارد. از این دریچه معمولا برای دادن غذا یا هر چیز دیگری استفاده می شود. قاعدتا باقیمانده غذا و ظرف آن هم از این طریق از سلول خارج می شود. البته این تنها کارکرد این دریچه نیست. یک تکه مقوا که معمولا بخشی از پوشه های مقوایی است در اختیار هر زندانی است. که اتفاقا مقوایی که من داشتم سبز رنگ بود. به هر حال اگر کاری داشته باشی باید آن مقوا را از لای کر کره دریچه پایین در، هُل بدهی به بیرون تا وقتی که زندان بان از آنجا رد می شود، متوجه شده و اگر خواست بپرسد کاری داری یا نه.
البته این که می گویم کار داشته باشی نه فکر کنید کار خیلی مهم؛ مثلا همین که برای همه شما عادی است، دست شویی رفتن. مقوا را بیرون می اندازی. ممکن است همان لحظه زندان بان ببیند، 20 دقیقه، 40 دقیه بعد و شاید هم خیلی بیشتر. بعد اگر کار خاصی نداشته باشد می آید دریچه ی بالایی را باز می کند و می پرسد چه کار داری. تو در جواب می گویی احتیاج به دستشویی دارم؛ ممکن است همان لحظه به تو چشم یندت را بدهد برای دست شویی رفتن اما جواب ها دیگری هم ممکن است بشنوی؛ “همین الان رفتی دست شویی چقدر …” یا مثل صبر کن تا برای وضو که بردمت استقاده کن؛ صبر کن میام می برمت؛ البته هیچ قاعده ندارد. گاهی آنقدر فشار می آید که علی رغم اینکه در زدن ممنوع است و ممکن است بخاطر آن تنبیه بشوی؛ مجبوری در بزنی تا بتوانی از دست شویی استفاده کنی.
این گونه است که دست شویی می شود یک مسئله مهم روزانه. البته من تا انفرادی بودم بلاخره این نیاز را برطرف می کردم اما وقتی به واعظ چهارم منتقل شدم، نمی دانم چرا، ولی کار خیلی سخت ترشد. یک زندان بان داشتیم که همیشه کلاه می گذاشت به همراه یک ماسک. او به طور عجیبی اکراه داشت که اهالی واعظ چهار را ببرد دستشویی. چنانکه من چندین بار مجبور شدم از بطری آبی که در اختیار داشتم برای رفع حاجت استفاده کنم. بچه ها هم که دیدند من به این صورت قضیه را حل کردم، به جز یک نفر، از این روش استفاده کردند.
آب شرب لوله کشی بند دو الف آلوده است و خیلی از زندانی ها دچار اسهال می شدند. به همین خاطر زندانبانها و بازجوها از آب معدنی استفاده می کنند. این است که بطری خالی راحت گیر می آید. برای همین خوشبختانه مجبور نبودیم از همان بطری برای آب خوردن استفاده کنیم.
یادم هست در چهارمین جلسه دادگاه علنی که برای رسیدگی به حوادث پس از انتخابات برگزار شد یکی از اتفاقات که برای بقیه شاید جالب بود همین دستشویی رفتن بود. من همان اول قبل از ورود به محض اینکه دستشویی را دیدم از فرصت استفاده کردم اما دوستانی که زود تر توی سالن نشسته بودند، وقتی متوجه شدند اینجا اجازه دسشویی رفتن وجود دارد، نزدیک بود بخاطر اینکه همه می خواستند به دستشویی بروند، صحنه دادگاه را بهم بریزد. چنانکه کسی که کارگردان صحنه بود و وظیفه ی تنظیم جای افراد و کارها را به عهده داشت، گفت:«صبر کنید یکی یکی بروید.»
شاید برای شما قابل درک نباشد هنور وقتی به دستشویی می روم و می بینم که هر وقت می خواهم می توانم به دستشویی بروم و از آن طرف هم کسی پشت در نایستاده که بگوید “بجنب” چقدر امکان دستشویی رفتن برایم نعمت لذت بخشی می شود.
منبع: وبلاگ رتوریک
سایر خاطرات حمزه غالبی را در همین وبلاگ بخوانید..
*******************************
پی نوشت:
1-به اندازه یه دنیا غم رو دلم میاد وقتی بعد از خوندن این مطلب مدام این بیت شعر شهریار در ذهنم رژه می ره:
چو اسیر توست اکنون… به اسیر کن مدارا
2-هنوز از گیجی و عصبانیت متن حمزه غالبی رهایی نیافته ام که نامه شبنم مدد زاده رو می خونم،می مونم تو این همه ظلم..ظلم .. ظلم و باز هم کلام معروف «حکومت با کفر می ماند اما باظلم نه» ایمان دارم به این کلام..نامه این بانو را از بند نسوان زندان اوین این جا بخوانید..
دستهبندیشده در: گذشته نچندان دور
دوستی در کامنتی خصوصی گفته اند :»هرچه در کتاب قلعه حیوانات اتفاق افتاد در مملکت شما نیز اتفاق خواهد افتاد طابق النعل بالنعل»
دوست عزیز من فقط منتظر اتفاق آخرین سکانس این کتاب در این مملکت هستم..
«بیرونیان نگاهشان از خوک به آدم و از آدم به خوک و از نو از خوک به آدم می گشت، ولی دیگر برایشان محال بود بگویند کدامین خوک و کدامین آدم است.»
سلام
روزنامه ی کاف نوشته آقای ع.ت کمونیست است.
روزنامه ی کاف نوشته همه ی کمونیستها لیبرالند.
روزنامه ی کاف نوشته همه ی لیبرالها آمریکایی اند.
روزنامه ی کاف فکر می کند من هم کافرم هم خداپرست
هم چپم هم راست
هم سفیدم هم سیاه
ساده و بدون شرمساری
بدون فکر، بدون منطق
مثل وقتی کودکی به کودک دیگر می گوید: کچل مو فرفری!
اما این بی سوادی نیست شارلاتانی است
این دیوانگی نیست وقاحت است
خوکها از لول زدن توی کثافت لذت می برند
سی سال است از «الف و ب» گرفته تا «ه و ی» همه را دادگاهی می کنند
همه ی سی و دو حرف الفبا را به صلابه کشیده اند
مصوت ها را شکنجه کرده اند، صامت ها را ترسانده اند
دنده دارها را تیرباران کرده اند، نقطه دار ها را زندانی کرده اند
همه چیز دیکتاتوری بچه بازی است
مثل بازی الفبا در دادگاه هایش
مثل دیکته نوشتن دیکتاتوری توی روزنامه اش
روزنامه ی کاف هر روز جار میزند:
اصلاح طلبان براندازند!
انقلابیون ضد انقلابند!
فعالان زنان فاحشه اند!
وکلای دادگستری جاسوس اند!
فعالان کارگری تروریست اند.
…
روزنامه ی کاف حق دارد دروغ بگوید چون ویژه است
مثل دادستان ویژه امنیت که ویژه است
مثل بند ویژه امنیت که ویژه است
مثل پلیس ویژه امنیت که ویژه است
همه ی اینها کارشان این است که مردم کار ویژه ای نکنند
اما مردم کار ویژه ی خودشان را می کنند
مردم دیکتاتوری را سرنگون می کنند
مردم انقلاب می کنند
عابد توانچه
با خوندن این مطلب یاد خاطرات عزت شاهی افتادم که او هم در زندان های ساواک مشابه چنین مشکلی را تجربه کرده است
راستش را بخواهید این مورد از آن مواردی است که دوست ندارم باور کنم در این نظام رخ داده!!!!
چه کنیم با این درد… چه کنیم …
اللهم اصلح كل فاسد من امور المسلمين
سلام
یه انتقاد کوچولو
(…بعد باز خودت به خودت جواب می دی:
“من یکی از همین جامعه م ،درست رفتار کنم بار کوچیکی از اصلاح جامعه رو برداشتم.”…)
میخواستم توی گاه نوشتهای یک دانشجو کامت بزارم ولی نظرم عوض شد.
با توجه به این که تموم نوشته ها و بعضی کامتهاتون رو در وبلاگهای دیگه خوندم(و اعتراف هم میکنم که قلم خوبی دارین) به نظر شما این احساسی که شما دارین یعنی یکسویه نگاه کردن؛ همه یا اکثریت رو به یه چوب زدن؛ همه چیز رو با چشم بد بینی نگا ه کردن و در نهایت تنفری که در وجودتون دارین بزرگش میکنین آیا نشانه ای از درست رفتار کردنه؟
نه ..
وای…نه.
هر لحظه ش هم دردناکه.. من نه در زندان، و نه به خاطر جرم یا جنایت و اتهامی.. که در یکی از پادگان های این نظام خوچکل و مچکل چیزی شبیه همین مکافات رو تجربه کردم… پس خوب میدونم چه معنی و مفهومی داره. اما با این حال می گم این ها چیزی نیست… دلم برای خودم یا اون هایی که این ها رو تجربه کردند نمی سوزه.. دلم برای کس و کسانی می سوزه که قراره تاوان تک تک لحظه ها، و دقیقاً تک تک این لحظه های دردناک رو بعد از مرگ پس بده… میگم تک تک لحظه ها چون یکی دربارش قول داده:… مثقال ذره شره یره ! … آره، دلم برای اون ها می سوزه. روزی خواهد رسید که ما می بینیم چقدر دردهامون کوتاه بود و اون ها می بینند که دردهاشون تمومی نداره.
می شه از این دیدم به برخی مسائل نگاه کرد .. اونوقت شاید زیاد عصبانی نشیم البته شاید…
چرا بستی قسمت نظراتو؟
برای مطلب جدیدت نمیشه نظر گذاشت
سلام ترنم
روز معلم مبارک
به امید ایرانی آباد ، آزاد و سبز
خانم ها بهتر است در اینگونه موارد خیلی خودشان را دخالت ندهند. برای اعصاب خودشان ضرر دارد . و به کارهای لطیف تری بپردازند. به قول شاعر ارزشی:
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است—– ارزنده ترین زینت زن پخت کباب است!
+ سبزی پاک کردن + رختشویی + کهنه شویی+. . . (البته اینها همه نظر جهلاء موسوم به علماء امروزی است!)
« کجا بودی تا ببینی در حکومت عدل اسلامی به اسیر «شیشه نوشابه» می کنند نه «مدارا». ما کم کم داریم به این نتیجه می رسیم که خود ائمه هم اسلام را نمی فهمیده اند و باید این آقایان آن را دوباره برایشان معنی کنند.»